jump to navigation

مسافری در گشود آوریل 21, 2018

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

مسافری در گشود
_________
در طلسم روزگاری که می گزد
هنگامی که سایه ها درازتر است از پرتو ها
و در آرزوی نفسی مختنق می شویم
و تاریخ لبالب از خون
رنجنامه ء شیدائی بر ما می خواند
و خداوند با نوشخند اسرار آمیز
بر این صحرا های بی فریاد می گذرد
آنگه که فاجعه است و گِردباد سرنوشت
و دم های مرموز خزانی

مسافری در گشود
در دیدگانش شهد ولاژورد
رگ های نیلگون در پس پوستی سپید
و هنوز مروارید خنده اش را
پتک های کینه نکوفته اند
با دلی نیمی عشق و نیمی مرگ

شط وجودش سرشار از نیروئی توفنده
که به دریای زلال دیدگانش می ریخت
و هر تندری در ژرفای دلش زایشی
چه دیو چه شکوهمند
راهش بر کوه بلور می خزد
رخشنده و لغزنده
راهی گزیده اش و سزیده اش

در جادهء دراز امید های فریبا
این سراب های مواج سیم رنگ
و مسافر ما بی خستگی
از رباطی به رباطی
از گوری به گوری

و او در کنار این جاده های گردآلود
کفتارانی یافت با نگاه شرر بیز
که لاشه های عفِن می چرند
و بوقلمون هائی پر طمطراق
با غلغله های عبث
و روباهانی در جامه ء کاهنان
با لکه های خون بر ردای سپید
و سپس اسب تاخت

اسب بتاز ای شهسوار من
بپوی از سرابی به سرابی
در این جاده ء دراز امید های فریبا
در این جاده ء گور ها و زیتون ها

اسب بتاز ای زیبای من
از تیر های جهنده مهراس
و از قهقههء ترس آور
و از دشنام های خشم آلود
و از ساطور ها که فرود می آیند
و از طناب ها که بالا می روند

اسب بتاز ای پهلوان من
بگری ولی مگداز
بمیر ولی فنا نشو
بسوز ولی روشن ساز

ستم و دروغ از تو خرسند مباد
فریب و سالوس از تو یاری مبیناد
در عزلت پارسائی با اقیانوس مردم باش
با برزگران سپید موی
با مادران سیاه پوش
آنجا که رزم می غرد
آنجا که صلح می خندد

باده ای از لعل سوده منوش
که نانخورشت از شعله هاست
و در این شب زرین
با نیایشی در گوش صدف رنگ
عفریتان را لعن کنان بران

و آن هنگام ناگزیر
که سمندت در مغاک سرنگون می شود
جام جم را به شیفته ای چون خود بسپار

با بال های گوهر بار ملائک عروج کن
نسیم وار اثیرگونه
به پهنای سراسر آسمان
فراز تخت آبنوس جباران
فراز دندان های بهم فشرده
و هلهله های بی بند
…  به نام پر غرور انسان

احسان طبری – تهران – آذر هزار و سیصد و پنجاه و نه

Advertisements

خشمي سوزان مارس 4, 2018

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

خشمي سوزان شعله ور شد جلوه گر شد در شهر تبريز
شعله ها شد بر ستمگران جمله خائنان قهر آميز
شعله ور شد اخگر اميد در دل همه آزادگان
جلوه گر شد از پس افق انقلاب سرخ آزاد ايران
خواند رود ارس آواي صمد خيزيد اي ياران با ياري خون بر خاك ستم
سازيد نو بهاران اي وطن اي وطن مهر تو مهر تو شادي بخشد جان ما
اي رفيق اي رفيق اي شهيد اي شهيد در اين پيكار جان كنيم فدا
زنده بادا آذربايجان مهد ستار و حيدرخان آزاد گردد ايران ما با پيكار زحمتكشان
زين رزم گران اردوي ستم گرديد از بن لرزان
گلگونتر شد پيكار ما ياشاسين آذربايجان

بیابان را سراسر مه گرفته ست فوریه 4, 2017

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

زیستن ایران
February 3, 2012 ·

بیابان را سراسر مه گرفته ست

خیلی وقت بود که بهار شده بود ولی تازه داشت در این کوهستان بهار می آمد ! علف های بلند از پای سنگها رسته بود ولی هنوز برف لابلای سنگها مانده بود! دشت آن پایین در سکوتی مرموز که گاه و بیگاه با صدای مخوف جنگ شکسته می شد آرمیده بود . صدها روستا در میان دره ها بدست دیکتاتور خونخوار ویران شده بود و مردمش را به دشت کوچانده بودند ! پیش مرگه های شجاع بر ویرانه های خانه های خویش سنگر هایی ساخته بودند و آواره بر ستیغ کوهها از این جا به آنجا همواره در حرکت بودند ! هر کدامشان با انگشت دسته ای خانهء ردیف شده در دوردست را نشان می دادند و با حسرت از دور به خانه شان می نگریستند!

سحر گاهان که باقی به نماز برمی خواستند اورادی می خواندند و می خوابیدند من به دامن طبیعت می شتافتم و با آب یخ چشمه دست و رو می شستم و با آواز بلبلان و قهقههء کبک ها به گفتگو می نشستم. روزی دختر جوانی را دیدم که از یکی از خرابه ها بیرون آمد ! بقچهء دوشش را جابجا کرد ! نگاهی پر غرور به من کرد و بسرعت برق در میان سنگها ناپدید شد !

از کاک خورشید سراغش را گرفتم که این دخترک که بود ؟ ماجراش چه بود ؟ گفت مگر تا حالا او را ندیده بودی؟ . هر از چند روزی شامگاهان با خوراک و لباس های شسته و نامه هایش به کوه می آید ! بو می کشد و او را می یابد و سحر گاه به خانه باز می گردد. سراغ خانه شان را گرفتم ! جایی را نشان داد . از روی نقشه حساب کردم چیزی حدود هفت کیلومتر و 2500 متر ارتفاع. و هزار و یک خطر.

چند هفته ای گذشت که باز ببینمش ! تحسین این همه عشق و شجاعت را در نگاهم خواند و با لبخندی شیرین تشکر کرد!

با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد نوامبر 19, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

پائیز که برگ ها زرد می شوند و می ریزند
بهار که درخت های بادام شکوفه میکنند
زیر برف و یخ دلم مدفون می شود
همراه رستن سبزه ها از خاک نفس می کشم
ارغوانهای سرخ فام انگار فریاد می زنند
و من همنوا با خوشه های اقاقی بنفش
معطر می کنم کوچه های شهر را
سینه‌سرخی کنار چشمه برایم آواز می خواند
و من از فراز قله‌ها به دوردست خیره می شوم
نیک می‌دانم که به این همه زیبایی دل نباید بست

با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد .

کودکان آینده زندگی میخواهند
مادران صلح و آرامش را آرزو میکنند
زنان و مردان کار کردن را
تا عشق بورزند در خانه هاشان
تا به کودکانشان زندگی بخشند
زمین مادر تمام انسانهاست
کارگران ٬ کارخانه ها را برای همه می خواهند
کشاورزان برای همه نان و انگور و عسل می آورند
و مردمان جهان آواز خوانان بر یک سفره می نشینند
هیچ چیز دیگر از آن هیچ کس نخواهد بود

همه چيز از آن همه کس خواهد بود ………..

می دانم که باید برای آن عالم ایده آل مبارزه کرد
با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد

سیاهی شب های فراق را به شمعی و شرابی به سر می کنم
خاکستری سال های ابری و فاصله های بی پایان را با ورد خاطره‌ها
آبی آسمان را در روزهای آفتابی تا انتهایش در می نوردم
سفیدی غمناک مریم را سرخی وحشی شقایق را و رنگارنگ بنفشه‌ها و اطلسی‌ها را
بیاد می آورم – در خیال می بینم – گریه می کنم – آرام می شوم

با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد

درخت ها نوامبر 18, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

انسان ها می آیند که بروند .
می بینند که فراموش کنند
خطر میکنند تا به حسرت آهی برکشند
درختان اما دیر زی ترند
و صبور تر

از ما جز چنار های خیابان پهلوی
کدامیک یاد می کند
از دسته های بیشمار گنجشککان
غروب های غمگنانه آبان ماه
یا دختران مانتو چارقدی
سی خرداد شصت

از ما جز کاج های پیر تالار رودکی
کدامیک یاد می کند
چریکی که یکه و تنها در خفا
آمده به تماشای دریاچه قو
از باله ء بلشویی تئاتر

از ما جز سرو های پیر کافه شهرداری
کدامیک یاد می کند
از دخترک زیبای عصر تابستان
در کنسرت پیانوی مشیر همایون شهردار
در عطر سکر آور اطلسی ها

از ما جز نارون های نهر کرج
کدامیک یاد میکند
از آخرین ملاقات افسر جوان
که فردا به جبهه می رفت
با دختری که به او اظهار عشق کرد

خیمه شب بازی ِ مضحک ِ آزادی نوامبر 4, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

screenhunter_01-nov-04-15-55

الا کلنگ ِ دار و دسته های سرمایه

چرخ فلک ِ فریبکارانه ء تغییر

جغجغه ء پر سرو صدای سیاست

انتخابات

استبداد

بیائید دل بکنیم از زرق و برق زندگی

بچه ها بیایید

همه با هم جیغ بزنیم

زیستن ایران
November 4, 2010

بی نام و بی نشان ژوئن 16, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
1 comment so far

از من مپرس نام

در من مجوی عشق

با من روانه شو

بی نام و بی نشان

تصمیم لحظه است

تردید سال ها

من را ببوس

با بوسه ء وداع

تا رزم آخرین

سال نو مبارک . هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز مارس 17, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

ScreenHunter_01 Mar. 14 23.06

قضاوتی در کار نيست

تنها روايتی ست تاريخ

چون گفتگويی طولانی

*

سرانجام اما تنهايی ست

*

قضاوتی در کار نيست

تنها خاطره ای ست عمر

يک پرسش کوتاه !

رفیق شهید گلعلی آتیک اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

گلعلی آی گلعلی
کاشکی که زنده بودی
یه جایی واسه خودت
با زنت با بچه هات
با همون یک دونه چشم
چشم براه سوسیالیسم
گلعلی آی گلعلی
گفتگوی اون شب و
لحظه ای یادت اومد ؟
رفیق شهید گلعلی آتیک: «رفقا! آینده از آن ماست. به آینده بنگریم!» – حزب توده ایران

تضاد من با من اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

خواستم مسئله را برایش شرح دهم
دانستم مفهوم را عمیقا درک نکرده ام
یادم آمد علم را به شوخی برگزار کرده بودم
*
خاطرات ایام شور و شوق جوانی را نقل میکردم
هیهات که نه سوسیالیست فداکاری بودم
نه عاشقی غرقه ء دریای عشق و سر کنده گذشته ز جان
انقلاب را
حزب را
جنگ را
کار را
زندگی را
عشق را
ازدواج را
مستی را
توله پس انداختن را
انگار کردم – فقط – تا کرده باشم
*
حالا تا قبل از بهار برای بهاره
در تمامی شب های دراز و سیاه زمستان
میخواهم از شیوه های دیالکتیک بنویسم
که عالم گرفتار تضاد کار و سرمایه است
اسیر دست تضاد شهر و ده
تاثیر متقابل رو بنا و زیر بنا
تقابلات کار بدنی و کار فکری
تضاد پیشرفت و عقب ماندگی
قانون عجیب تکامل نامساوی
بازی جادویی کهنه با نو
برتری عمده بر غیر عمده
ماهیت آشتی ناپذیر در برابر آشتی پذیری
تضاد زن با مرد
تضاد اولاد با والدین
تضاد درونی و بیرونی
اتودینامیسم و مکانیسم

*
تضاد من با من

*

خوش شانس که باشم
دیر یا زود
روی همین تختی که هر شب می خوابم
نفس آخر را خواهم کشید
و چگونه مرا خواهند برد
برایم اصلا اهمیتی ندارد
*