jump to navigation

بی نام و بی نشان ژوئن 16, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
1 comment so far

از من مپرس نام

در من مجوی عشق

با من روانه شو

بی نام و بی نشان

تصمیم لحظه است

تردید سال ها

من را ببوس

با بوسه ء وداع

تا رزم آخرین

سال نو مبارک . هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز مارس 17, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

ScreenHunter_01 Mar. 14 23.06

قضاوتی در کار نيست

تنها روايتی ست تاريخ

چون گفتگويی طولانی

*

سرانجام اما تنهايی ست

*

قضاوتی در کار نيست

تنها خاطره ای ست عمر

يک پرسش کوتاه !

رفیق شهید گلعلی آتیک اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

گلعلی آی گلعلی
کاشکی که زنده بودی
یه جایی واسه خودت
با زنت با بچه هات
با همون یک دونه چشم
چشم براه سوسیالیسم
گلعلی آی گلعلی
گفتگوی اون شب و
لحظه ای یادت اومد ؟
رفیق شهید گلعلی آتیک: «رفقا! آینده از آن ماست. به آینده بنگریم!» – حزب توده ایران

تضاد من با من اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

خواستم مسئله را برایش شرح دهم
دانستم مفهوم را عمیقا درک نکرده ام
یادم آمد علم را به شوخی برگزار کرده بودم
*
خاطرات ایام شور و شوق جوانی را نقل میکردم
هیهات که نه سوسیالیست فداکاری بودم
نه عاشقی غرقه ء دریای عشق و سر کنده گذشته ز جان
انقلاب را
حزب را
جنگ را
کار را
زندگی را
عشق را
ازدواج را
مستی را
توله پس انداختن را
انگار کردم – فقط – تا کرده باشم
*
حالا تا قبل از بهار برای بهاره
در تمامی شب های دراز و سیاه زمستان
میخواهم از شیوه های دیالکتیک بنویسم
که عالم گرفتار تضاد کار و سرمایه است
اسیر دست تضاد شهر و ده
تاثیر متقابل رو بنا و زیر بنا
تقابلات کار بدنی و کار فکری
تضاد پیشرفت و عقب ماندگی
قانون عجیب تکامل نامساوی
بازی جادویی کهنه با نو
برتری عمده بر غیر عمده
ماهیت آشتی ناپذیر در برابر آشتی پذیری
تضاد زن با مرد
تضاد اولاد با والدین
تضاد درونی و بیرونی
اتودینامیسم و مکانیسم

*
تضاد من با من

*

خوش شانس که باشم
دیر یا زود
روی همین تختی که هر شب می خوابم
نفس آخر را خواهم کشید
و چگونه مرا خواهند برد
برایم اصلا اهمیتی ندارد
*

حمام اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

حوله مثل برف سفید
لباس زیر تمیز
شامپوی مخصوص
صابون خوش عطر
زیر دوش آواز
های های گریه

از حمام که اومدم بیرون هنوز گریه میکردم . این پناهجو های بی پناه . کسانی که جا های سخت رو تجربه کرده باشن میدونن آرزوی یک دوش ساده چه دردی میتونه باشه . یاد سرگروهبان هم البته افتادم . خیلی با هم رفیق بودیم . تکیه کلامش این بود : شما کار نداژه باش جیناب سرووان . جنگ رو دوس داشت چون جعبه ء گلوله های توپش خالی میشد . هر جا می رسیدییم دست بکار میشد . شب اول سنگر ها و دستشویی . روز دوم راه انداختن بساط حمام . با جعبه های توپ حمامی می ساخت که نگو و نپرس . بیچاره سربازا همه دستاشون پر تاول میشد و زخم و زیلی . ولی به لذت حمام کردن بعدش می ارزید . سرگروهبان چند سالی بود از بازنشستگیش گذشته بود . می گفت کجا برم جیناب سروان ؟ خونه من سالهاست اینحاست با همین قاطرا ( سربازا رو می گفت البته ) چشماش آبی تیره بود – خاکستری کبود – وقتی خاطره تعریف میکرد اشک تو چشاش قل می خورد و می ریخت . گمون کنم مجرای اشکش مشکل داشت وگرنه مرد که اینجور گوله گوله اشک نمی ریزه . می گفت جیناب سروان یه شب سرد زمستون تو همین جاده می رفتم هوا چندین درجه زیر صفر بود و کولاک برف بیداد میکرد . ناگهان وسط جاده دختری رو دیدم مث یه تکیه ماه با لباس نازک خونه تو اون سرمای شدید . ترمز کردم نگاهمون یک لحظه بهم گره خورد . تردید کردم دختری به این زیبایی این وقت شب اینجا . ترسیدم که کمین باشه گاز دادم و رفتم . نگاه آخرش هرگز از جلوی چشمم دور نمی شه . تا آخر عمر از این بی رحمی خودم عذاب خواهم کشید . مگه جان و مال آدم چقدر ارزش داره ؟ جیناب سروان اگه وقتی تونستی به کسی کمکی بکنی تردید نکن !!!

آخرین کلمه اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
2 comments

آخرین کلمه
واپسین نگاه
بوسه ء وداع
حالا نوبت سالهای دوری است
*
تاریکی – سیاهی – جهل – نفرت – جنگ
شب ِ انسان شب ِ زمین سرگذشتی تلخ
نور – روشنی – دانش – عشق – صلح
سحر گاه ِ بشر صبح ِ زمین سرآغاز پر شکوه ِ تاریخ
ما سرگشته به گرگ و میش خاکستری سالها
چشم به راه
گاهی به امید گه گاه به تردید
امشب اما بی شک به تردید
*
یکی عاشق می شود
آن یکی به عشق تن میدهد
باورش میکند
من عاشق شدم آتش شدم
دیوانه وار و شعله ور
تو نخست باورم کردی
پس آنگه بسیار فراتر رفتی
آتشفشان کردی
سوختی و فوران کردی
من اگر لرزیدم تو زلزله شدی ویران کردی
من اگر دیوانه بودم تو بسیار دیوانگی کردی
*
آن جمعه که می رفتیم خانه مادر
تو لابد از صبح دم در منتظر بودی
دنبال ما آمدی
تمام روز انتهای آن بن بست سراشیب ماندی
غروب دنبال ما تا در خانه آمدی
چقدر ماندی نمی دانم
شنبه سر ِ کار گله کردم که این آخر چه کاری است
سرت به زیر – نگاهم نکردی – گفتی خواستم پیش شما باشم

کارگران مشغول کارند اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

کارگران مشغول کارند
کار که تمام شد خسته به خانه می آیند
روشنفکران به مطالعه و بحت و گفتگو
بحث های چه باید کرد که تمام شد
کارگران اما از خستگی بیهوش شده اند
و توده ء مردمان به کوته فکری خود خواسته فردی
به سترونی تحمیل گشته ء همگانی
مصرف میکنند و افزون تر زباله تولید
دیگ انقلاب در نهان اما در همین چرخه های به ظاهر باطل
قل قل می جوشد و انتظار می کشد

تناسخ اوت 12, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
2 comments

در غروب استعاره ای نهفته که من درکش نمیکنم
ماه عروس نازی است که برایش هلهله نمی کنم
چشمانش نگاهی داشت که می کشت ولی من نمردم
هنوز زنده ام
شادابی رنگها را لیک فراموش کرده ام
به سبزه زار بی تفاوت می نگرم
از تماشای گل قلبم به تپش نمی افتد
فروغ اولین ستاره دیوانه ام نمی کند
ترانه چشمه ها هیاهوی نسیم قله ها
عطر گلپر کوه مزه زال زالک وحشی
در تصورم هم نمی گنجد
شابد به تناسخ دل خوش کرده ام
تا دوباره به دیدارش در خود حلول کنم

رفیق مه 30, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
4 comments

نينوچکا جان – رفيق

به هر زبانی که بگويی زيباست

تاواريش باشد يا کاماراد

گنوسه باشد يا يولداش

رفیق مثل انترناسيونال

نجات انسانهاست

چشم در چشم مه 27, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

زمان را در مشت هایش فشرد و محبوس
گفت بنگر ببین عالم و آدم از حرکت اوفتاده
ما بی پروا – آزاد – چشم در چشم
به ناگهان از کف اش گریخت زمان
چون فنری جهید به جایی که باید می بود
آن لحظات – به ارزش تمامی عمر

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.