jump to navigation

بیابان را سراسر مه گرفته ست فوریه 4, 2017

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

زیستن ایران
February 3, 2012 ·

بیابان را سراسر مه گرفته ست

خیلی وقت بود که بهار شده بود ولی تازه داشت در این کوهستان بهار می آمد ! علف های بلند از پای سنگها رسته بود ولی هنوز برف لابلای سنگها مانده بود! دشت آن پایین در سکوتی مرموز که گاه و بیگاه با صدای مخوف جنگ شکسته می شد آرمیده بود . صدها روستا در میان دره ها بدست دیکتاتور خونخوار ویران شده بود و مردمش را به دشت کوچانده بودند ! پیش مرگه های شجاع بر ویرانه های خانه های خویش سنگر هایی ساخته بودند و آواره بر ستیغ کوهها از این جا به آنجا همواره در حرکت بودند ! هر کدامشان با انگشت دسته ای خانهء ردیف شده در دوردست را نشان می دادند و با حسرت از دور به خانه شان می نگریستند!

سحر گاهان که باقی به نماز برمی خواستند اورادی می خواندند و می خوابیدند من به دامن طبیعت می شتافتم و با آب یخ چشمه دست و رو می شستم و با آواز بلبلان و قهقههء کبک ها به گفتگو می نشستم. روزی دختر جوانی را دیدم که از یکی از خرابه ها بیرون آمد ! بقچهء دوشش را جابجا کرد ! نگاهی پر غرور به من کرد و بسرعت برق در میان سنگها ناپدید شد !

از کاک خورشید سراغش را گرفتم که این دخترک که بود ؟ ماجراش چه بود ؟ گفت مگر تا حالا او را ندیده بودی؟ . هر از چند روزی شامگاهان با خوراک و لباس های شسته و نامه هایش به کوه می آید ! بو می کشد و او را می یابد و سحر گاه به خانه باز می گردد. سراغ خانه شان را گرفتم ! جایی را نشان داد . از روی نقشه حساب کردم چیزی حدود هفت کیلومتر و 2500 متر ارتفاع. و هزار و یک خطر.

چند هفته ای گذشت که باز ببینمش ! تحسین این همه عشق و شجاعت را در نگاهم خواند و با لبخندی شیرین تشکر کرد!

Advertisements

با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد نوامبر 19, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

پائیز که برگ ها زرد می شوند و می ریزند
بهار که درخت های بادام شکوفه میکنند
زیر برف و یخ دلم مدفون می شود
همراه رستن سبزه ها از خاک نفس می کشم
ارغوانهای سرخ فام انگار فریاد می زنند
و من همنوا با خوشه های اقاقی بنفش
معطر می کنم کوچه های شهر را
سینه‌سرخی کنار چشمه برایم آواز می خواند
و من از فراز قله‌ها به دوردست خیره می شوم
نیک می‌دانم که به این همه زیبایی دل نباید بست

با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد .

کودکان آینده زندگی میخواهند
مادران صلح و آرامش را آرزو میکنند
زنان و مردان کار کردن را
تا عشق بورزند در خانه هاشان
تا به کودکانشان زندگی بخشند
زمین مادر تمام انسانهاست
کارگران ٬ کارخانه ها را برای همه می خواهند
کشاورزان برای همه نان و انگور و عسل می آورند
و مردمان جهان آواز خوانان بر یک سفره می نشینند
هیچ چیز دیگر از آن هیچ کس نخواهد بود

همه چيز از آن همه کس خواهد بود ………..

می دانم که باید برای آن عالم ایده آل مبارزه کرد
با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد

سیاهی شب های فراق را به شمعی و شرابی به سر می کنم
خاکستری سال های ابری و فاصله های بی پایان را با ورد خاطره‌ها
آبی آسمان را در روزهای آفتابی تا انتهایش در می نوردم
سفیدی غمناک مریم را سرخی وحشی شقایق را و رنگارنگ بنفشه‌ها و اطلسی‌ها را
بیاد می آورم – در خیال می بینم – گریه می کنم – آرام می شوم

با چشمانت اما نمی دانم که چه باید کرد

درخت ها نوامبر 18, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

انسان ها می آیند که بروند .
می بینند که فراموش کنند
خطر میکنند تا به حسرت آهی برکشند
درختان اما دیر زی ترند
و صبور تر

از ما جز چنار های خیابان پهلوی
کدامیک یاد می کند
از دسته های بیشمار گنجشککان
غروب های غمگنانه آبان ماه
یا دختران مانتو چارقدی
سی خرداد شصت

از ما جز کاج های پیر تالار رودکی
کدامیک یاد می کند
چریکی که یکه و تنها در خفا
آمده به تماشای دریاچه قو
از باله ء بلشویی تئاتر

از ما جز سرو های پیر کافه شهرداری
کدامیک یاد می کند
از دخترک زیبای عصر تابستان
در کنسرت پیانوی مشیر همایون شهردار
در عطر سکر آور اطلسی ها

از ما جز نارون های نهر کرج
کدامیک یاد میکند
از آخرین ملاقات افسر جوان
که فردا به جبهه می رفت
با دختری که به او اظهار عشق کرد

خیمه شب بازی ِ مضحک ِ آزادی نوامبر 4, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

screenhunter_01-nov-04-15-55

الا کلنگ ِ دار و دسته های سرمایه

چرخ فلک ِ فریبکارانه ء تغییر

جغجغه ء پر سرو صدای سیاست

انتخابات

استبداد

بیائید دل بکنیم از زرق و برق زندگی

بچه ها بیایید

همه با هم جیغ بزنیم

زیستن ایران
November 4, 2010

بی نام و بی نشان ژوئن 16, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
2 comments

از من مپرس نام

در من مجوی عشق

با من روانه شو

بی نام و بی نشان

تصمیم لحظه است

تردید سال ها

من را ببوس

با بوسه ء وداع

تا رزم آخرین

سال نو مبارک . هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز مارس 17, 2016

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

ScreenHunter_01 Mar. 14 23.06

قضاوتی در کار نيست

تنها روايتی ست تاريخ

چون گفتگويی طولانی

*

سرانجام اما تنهايی ست

*

قضاوتی در کار نيست

تنها خاطره ای ست عمر

يک پرسش کوتاه !

رفیق شهید گلعلی آتیک اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

گلعلی آی گلعلی
کاشکی که زنده بودی
یه جایی واسه خودت
با زنت با بچه هات
با همون یک دونه چشم
چشم براه سوسیالیسم
گلعلی آی گلعلی
گفتگوی اون شب و
لحظه ای یادت اومد ؟
رفیق شهید گلعلی آتیک: «رفقا! آینده از آن ماست. به آینده بنگریم!» – حزب توده ایران

تضاد من با من اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

خواستم مسئله را برایش شرح دهم
دانستم مفهوم را عمیقا درک نکرده ام
یادم آمد علم را به شوخی برگزار کرده بودم
*
خاطرات ایام شور و شوق جوانی را نقل میکردم
هیهات که نه سوسیالیست فداکاری بودم
نه عاشقی غرقه ء دریای عشق و سر کنده گذشته ز جان
انقلاب را
حزب را
جنگ را
کار را
زندگی را
عشق را
ازدواج را
مستی را
توله پس انداختن را
انگار کردم – فقط – تا کرده باشم
*
حالا تا قبل از بهار برای بهاره
در تمامی شب های دراز و سیاه زمستان
میخواهم از شیوه های دیالکتیک بنویسم
که عالم گرفتار تضاد کار و سرمایه است
اسیر دست تضاد شهر و ده
تاثیر متقابل رو بنا و زیر بنا
تقابلات کار بدنی و کار فکری
تضاد پیشرفت و عقب ماندگی
قانون عجیب تکامل نامساوی
بازی جادویی کهنه با نو
برتری عمده بر غیر عمده
ماهیت آشتی ناپذیر در برابر آشتی پذیری
تضاد زن با مرد
تضاد اولاد با والدین
تضاد درونی و بیرونی
اتودینامیسم و مکانیسم

*
تضاد من با من

*

خوش شانس که باشم
دیر یا زود
روی همین تختی که هر شب می خوابم
نفس آخر را خواهم کشید
و چگونه مرا خواهند برد
برایم اصلا اهمیتی ندارد
*

حمام اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
add a comment

حوله مثل برف سفید
لباس زیر تمیز
شامپوی مخصوص
صابون خوش عطر
زیر دوش آواز
های های گریه

از حمام که اومدم بیرون هنوز گریه میکردم . این پناهجو های بی پناه . کسانی که جا های سخت رو تجربه کرده باشن میدونن آرزوی یک دوش ساده چه دردی میتونه باشه . یاد سرگروهبان هم البته افتادم . خیلی با هم رفیق بودیم . تکیه کلامش این بود : شما کار نداژه باش جیناب سرووان . جنگ رو دوس داشت چون جعبه ء گلوله های توپش خالی میشد . هر جا می رسیدییم دست بکار میشد . شب اول سنگر ها و دستشویی . روز دوم راه انداختن بساط حمام . با جعبه های توپ حمامی می ساخت که نگو و نپرس . بیچاره سربازا همه دستاشون پر تاول میشد و زخم و زیلی . ولی به لذت حمام کردن بعدش می ارزید . سرگروهبان چند سالی بود از بازنشستگیش گذشته بود . می گفت کجا برم جیناب سروان ؟ خونه من سالهاست اینحاست با همین قاطرا ( سربازا رو می گفت البته ) چشماش آبی تیره بود – خاکستری کبود – وقتی خاطره تعریف میکرد اشک تو چشاش قل می خورد و می ریخت . گمون کنم مجرای اشکش مشکل داشت وگرنه مرد که اینجور گوله گوله اشک نمی ریزه . می گفت جیناب سروان یه شب سرد زمستون تو همین جاده می رفتم هوا چندین درجه زیر صفر بود و کولاک برف بیداد میکرد . ناگهان وسط جاده دختری رو دیدم مث یه تکیه ماه با لباس نازک خونه تو اون سرمای شدید . ترمز کردم نگاهمون یک لحظه بهم گره خورد . تردید کردم دختری به این زیبایی این وقت شب اینجا . ترسیدم که کمین باشه گاز دادم و رفتم . نگاه آخرش هرگز از جلوی چشمم دور نمی شه . تا آخر عمر از این بی رحمی خودم عذاب خواهم کشید . مگه جان و مال آدم چقدر ارزش داره ؟ جیناب سروان اگه وقتی تونستی به کسی کمکی بکنی تردید نکن !!!

آخرین کلمه اکتبر 28, 2015

Posted by zistan in Uncategorized.
2 comments

آخرین کلمه
واپسین نگاه
بوسه ء وداع
حالا نوبت سالهای دوری است
*
تاریکی – سیاهی – جهل – نفرت – جنگ
شب ِ انسان شب ِ زمین سرگذشتی تلخ
نور – روشنی – دانش – عشق – صلح
سحر گاه ِ بشر صبح ِ زمین سرآغاز پر شکوه ِ تاریخ
ما سرگشته به گرگ و میش خاکستری سالها
چشم به راه
گاهی به امید گه گاه به تردید
امشب اما بی شک به تردید
*
یکی عاشق می شود
آن یکی به عشق تن میدهد
باورش میکند
من عاشق شدم آتش شدم
دیوانه وار و شعله ور
تو نخست باورم کردی
پس آنگه بسیار فراتر رفتی
آتشفشان کردی
سوختی و فوران کردی
من اگر لرزیدم تو زلزله شدی ویران کردی
من اگر دیوانه بودم تو بسیار دیوانگی کردی
*
آن جمعه که می رفتیم خانه مادر
تو لابد از صبح دم در منتظر بودی
دنبال ما آمدی
تمام روز انتهای آن بن بست سراشیب ماندی
غروب دنبال ما تا در خانه آمدی
چقدر ماندی نمی دانم
شنبه سر ِ کار گله کردم که این آخر چه کاری است
سرت به زیر – نگاهم نکردی – گفتی خواستم پیش شما باشم